X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 02:37 ق.ظ

Flavor Of Burning

کاش امروز همه چی تموم میشد میرفت پی کارش، دیگه واقعا حوصله ی بقیه زندگیم رو ندارم!!!

دنیای این روزای من خیلی عجیبه، اسکناسهاش همشون گوشه ندارن، تاکسی ها وسط راه خراب میشن و همه اشتباهی اند، چیزهایی رو داریم که نباید داشته باشیم و چیزهایی رو میخوایم که نباید بخوایم، همه چیز اشتباهی شده...

دلم میخواست میتونستم جای آدمها رو با هم عوض کنم، دلم میخواست به آدمها رو راست بگم توی ذهنم چی میگذره، دلم میخواست...

دلم میخواست یه دکمه داشت و فشارش میدادم و همه چیز میرفت روی Default خودش و راحت میشدم از این زندگی غیر قابل درک یا یه کلید داشت و میچرخوندمش و تموم میشد یهو...

دلم میخواست خیلی ها رو پاک کنم، نه به خاطر اینکه آدم بدی هستن، دقیقا برعکس، بعضی ها زیادی خوبن...دلم میخواست خودم رو سریعتر از الان Shift-Delete میکردم، دلم میخواست توی اتاقم کلی قاب عکس بزارم که همشون خالی هستن و کلی به خودم بنازم که هنر مدرن در کردم از خودم...


این جنگ رو هم تو بردی، من خیلی وقته تسلیمم، حالا میخوای باهاش چیکار کنی؟ راستش تسلیم نیستم، فقط بیخیال شدم، برام دیگه مهم نیست رفیق!...توی دنیایی که بهترین چیزا توش یا دروغه، یا افسانه و یا خاطره، جنگیدن معنایی نداره، اگر هم داره من آدمش نیستم...

من آدمش نیستم!



-------------------------------------------------------------

-توروخدا بازیم نده، خیلی وقته شکننده شدم میترسم توی دستت بشکنم و دستت رو زخمی کنم...