X
تبلیغات
نماشا
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

جمعه 3 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:12 ق.ظ

Blood Sucking Parasite

چندین ماه از "چراغهای خاموش" و "کلنگی، قابل سکونت" میگذره و من از دید دیگران یه آدم دیگه شدم، یه آدم باهوش تر، با سواد تر، مهم تر و خیلی "تر" های دیگه...

یه آدم که هدف داره، یه آدم که همه چیز رو برای هدفش میزاره کنار و با موانع جلوی پاش کنار نمیاد، یه آدمی که خیلیا، اینطور که خودشون میگن، دوست دارن پشتکارش رو داشته باشن...

دنیای من عوض شده، خیلی چیزا جای خیلی چیزای دیگه رو گرفتن، جای اکثر آدما، کارای دیگه اومدن و مهم شدن، کارهایی که حداقل مسخرت نمیکنن و شاید نتونی بفهمی که براشون مهمی یا نه، اما حداقل بهت نمیگن که برام مهم نیستی...بعضی آدمای دیگه هم خودشون رو آروم آروم کشیدن و دارن میکشن بیرون، جای اونارو هم یجورایی آروم آروم پر میکنم، خیلی ممنون...

دیگه نه کسی حال داره بلاگشو آپدیت کنه، نه کسی حال داره چیزای خنده دار برای دوستاش بگه و باهاشون بره بیرون، نه کسی حال داره با دوستاش ساز بزنه و توی گروه باشه، اصلا کسی حوصله ی آدمهارو نداره، اینجا همه رفتن به درک...

حس میکنم دارم جمع میشم توی خودم، مثل یه سیاهچاله، و فقط زور میزنم که با خودم چیزای بیشتری رو ببرم و نور هم سعی میکنه از دستم فرار کنه...
دیگه دوست ندارم فکر کردن هام رو عملی کنم، فقط میخوام بدونم چقدر طول میکشه، همین...