X
تبلیغات
نماشا
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:42 ق.ظ

Don't Offer Me A Cigarette

"لطفا به من سیگار تعارف نکنید..."

میگن آدم که میخوابه،به عشق یه چیزی از خواب بیدار میشه،خب فکر کنم منو اکثرا بیدار میکنن...

صبح بیدار میشی با کلی غر غر کردن میری یونی و اونجا هم بی حس و حالی،برمیگردی که بیای خونه،تو راه به حال آدمایی که میبینی غبطه میخوری و میخندی!صدای آهنگی رو که داری گوش میدی رو تا ته زیاد میکنی و با ریتمش گوشه ی شلوارت پیک میزنی ولی خر خودتی حاجی...

میشینی تو تاکسی و آهنگو قطع میکنی،دو نفر دارن به شنیع ترین شکل ممکن تو صندلی عقب لاس میزنن و بچه ی دبیرستانی بقلشون هم زیر لب تر تر میخنده، خودتم ناخود آگاه خندت میگیره و لبهات که به خاطر تخمه خوردن کاملا آسیب پذیر شده پاره میشه و خون میاد و نمیفهمی چی شده...

-آقا،لبتون داره خون میاد...

دستمال کاغذی رو میزاری روش و نگه میداری تا خونش قطع شه،دستات از سرما بی حس شدن و نمیتونی حتی دستمال رو درست بگیری،اینقدر سردن که وقتی انگشتات میخوره به صورتت حس میکنی صورتت رو چسبوندی به تیر آهنی که شب تو خیابون بوده...

-کسی گاز گرفتش؟(صدای خنده)

یه لحظه میمونی چی بگی،یخ میزنی و بعد چند ثانیه...
-نه بابا،تخمه زیاد خوردم دیشب خندیدم اینجوری شد!

با دست راستش یدونه میزنه روی پات و تو تا آخر مسیر به این اتفاق آخر فکر میکنی و طبق معمول اینقدر میپیچی به خودت که موضوع اصلی از یادت میره،اینجور فکر کردن خیلی چیز بیخود و ...

-آقا آخرشه.

پیاده میشی و میخندی به حماقت خودت که از هر 5باری که سوار تاکسی میشی یبارش این سوتی رو میدی! تا خونه بازهم با آهنگ راه میری انگار گوشات تحمل ندارن صدای آدمها رو بشنون...

خونه و ساز زدن و الان...

لطفا به من سیگار تعارف نکنید...

همین...


--------------------------------------------

ذهنم کشش نداره،گریپاژ میکنه بعضی اوقات،شما ببخشید...