X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

شنبه 2 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 01:48 ق.ظ

Shards of Me

جدیدا شدم عین این آدمای غر غروی مزخرف!

جدی میگما حال خودم داره بهم میخوره از خودم،چرت شدم اصلا،حوصله سر بر!

همش در حال غر غرم،عین این پیرزنهای 70-80 ساله...نمیدونم چرا اینجوری شده ولی واقعا تو یه ساعات مشخصی از روز میبینم که واقعا هیچ چیزی نیست که حتی بشه یکم ازش لذت برد...

کامپیوترم 3-4 روز پیش غزل خداحافظی رو رسما خوند و ترکید،حالا فقط ساعت 11.30 به بعد میتونم از کامپیوتر نگین استفاده کنم،گوشیم رو هم که دزدیدن و میشه گفت برای حجم بزرگی از زمان،هیچ کاری نمیتونم انجام بدم حتی آهنگ گوش دادن،فقط میتونم ساز بزنم...

شاید یکم احمقانه باشه ها،ولی دیروز تقریبا نزدیک 16 ساعت گیتار دستم بود،خوبیش اینه که واقعا دیگه روی سووییپ هام مسلط شدم و آهنگای خودمون رو هم در حد استدیو یاد گرفتم،اما خب خسته کنندست واقعا،شبیه یه زندان میمونه که فقط توش همین 1کار معنی داره...

میدونم اینجور فشار عصبی روم واقعا داره تاثیر بدی میزاره و هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی داره اذیتم میکنه ولی خب!مجبورم دیگه وگرنه اونقدر الاغ نیستم که همچین شرایطی رو خودم انتخاب کنم که...

زندگی بعضی روزا میشه مثل نوار چسبی که نمیتونی سرش رو پیدا کنی و کلی وقتتو میگیره و اعصابتو خورد میکنه،ولی خب...چه میشه کرد!

به قول یه بابایی،یه روزی دنیا اون جوری میشه که ما میخوایم...امیدوارم بهش...

سر قول هام هم هستم،حواسم هست!


امروز با سینا درویشی و علی خودمون و حمید فیشر اینا رفتیم بیرون یکم خندیدیم حالم جا اومد یخورده،ولی اینا واقعا دیوونه ان!!


یعنی آدم یه زمانهایی که واقعا دیگه ترکیده یه چیزایی از دوستاش میبینه که به معنای واقعی عشق میکنه ها!میره فضا اصلا!حالا تو بگو اندازه ی یه سلام چطوری ه ساده باشه!

انگیزه میدن مثل چی!اصلا حال آدم جا میاد واقعا!دم شما گرم!

شاید خیلی احمقانه باشه ها،ولی یه خنده ی عر عری ه حسابی و واقعا خرکی اینقدر تو این شرایط حال میده که اصلا نگو!مثل مواد میمونه!


امروز واسه ی اولین بار تو عمرم داشتم به این فکر میکردم چرا زمان اینقدر آروم جلو میره!خیلی اورژانسه وضعیتم نه؟

خوبیش اینه که آهنگ نمیتونم گوش بدم درست حسابی،وگرنه دو تا احتمال وجود داشت:یا با امپایریوم خودمو خفه میکردم که این احتمالش کمه،یا با کنیبال کورپس و مشین هد!


یعنی بی تربیت شدم رفت ها!همش دارم فحش میدم این چند روزه!البته میدونی طبیعیه یکم،دیگه آدم تحت فشار دست خودش نیست از دهنش میپره دیگه...


خب،پاییز هم اومد و تابستون هم تموم شد،پاییز رو خیلی دوست دارم،فصل باحالیه کلا،آب و هواش جالبه،طبیعت هم قشنگ میشه خیلی!اصلا فصل متالیه واقعا!یاد زمان مدرسه میوفتم و عشق میکنم واقعا!خیلی خوب بود مدرسه!اصلا این دو سه هفته ی آخر تابستون من همش منتظر بودم مدرسه شروع شه دوباره!چقدر تر و تمیز بودن همه...

دیگه آخرت نامردی این حساب میشد که بری بگی مثلا فلانی پیچوند!حالا درست 2 سال از آخرین باری که اول مهر رفتیم سر کلاس میگذره و هر کدوممون یچیز متفاوت شدیم،خیلی هارو دیگه دوست ندارم،خیلی ها عوض شدن،خیلی ها هم عوضی شدن واقعا!یعنی یکی میگفت فلانی اینجوری میشه عمرا باور نمیکردم...

به هر حال،این انتخاب اونهاست که چی بشن،نه انتخاب من...


پاییز که میشه دلم میخواد همش Missing گوش بدم،نمیدونم چرا ولی بدجوری حال میده بهم...

یکی نیست بگه مرض داری الکی فاز غم میدی به خودت؟تموم میشه این روزا پسر!


یاد یه سری چیزا و یه سری آدمها میوفتم،از یه طرفی دلم تنگ میشه براشون،از یه طرفی هم دوستشون ندارم دیگه...از طرفی هم الان یه سری ها رو دور و بر خودم دارم که واقعا،واقعا می ارزن و احمقانست با وجودشون بشینم و به گذشته ی احمقانه فکر کنم!!!

از من سر تره هر چی هست!خیلی هم سر تره ها!


چاکر همتون!ما زیر خاک پاتونیم!اصلا هنرمند باید مردمی باشه!(در این قسمت خودم رو زدم به برق مثلا!)


قعلا