X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 09:24 ق.ظ

To spend a new day of being alive and breathing

من دیگه مطمئنم یه چیزیم هست!

آخه کدوم ابلهی ساعت ۳ میخوابه و ساعت ۶.۳۰ بیدار میشه هیچی،وقتی از خواب بیدار میشه کله سحر بلاگشو آپ میکنه؟(ها ای سحر کی بید؟)

الان مثل مگس یه چی تو ذهنمه میگه:

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

و کلا این آهنگه...اینقدر دوسش دارم حد نداره،مخصوصا اینجاش:

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من،تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری،تظاهر میکنم هستی

بگذریم،گیر بدم بهش اعصابم رو خرد میکنه پس ولش!

دیشب تازه به این نتیجه رسیدم باید یه فکری به حال این موهای سفیدم بکنم!موهام رنگ دندونام میشه اونموقع کی بهم زن میده؟

اه این شرو ورا رو ولش،ADSL گرفتم!!!یکی دو هفته دیگه میان واسه راه اندازی!:دی

رفتم تهران و پیچ پشت گیتارم رو گرفتم و اینکه الان در ذوق بند گیتار هستم!خیلی راحت تر شدم

امروز واسه دستام هم باید برم دکتر،البته خودم دیگه دارم کیف میکنم!خیلی خوب شده واقعا کمتر میلرزه و خودش نقطه ی قوتی حساب میشه در نوع خودش!!

همچین الان اعتماد به نفس دارم که اصلا یه چیزی...!خوشحالم در حد تیتاپ!

و اینا رو بیخیال کلا،الان تو کف یچیز دیگه ام یه 3-4 هفته دیگه تقش در میاد میفهمید چرا!

حالا...بماند چیه!(بخوانید:CHiah')

آخ آخ دوتا پیک ESP گرفتم مرگ!خیلی خوبن از لحاظ ظاهری اما من ترجیح میدم Dunlop بگیرم دستم،چه بلکلاین چه ازاون Stubby ریزا که الان تو کفش هستم و خوراک آرتیفیشال زدنه و اصلا یه چیزی...!دانلوپهام 0.2MM و 100 هستن،ESPه هم نمیدونم 88-80 ه فکر کنم،مریضه پیکم عقده دارم!

کلی دیکسو گرافی و آهنگ و کوفت و زهرمار گرفتم الان غرق در آهنگ جدیدم نمیدونم کدومو گوش کنم همشم به به!اما Black Label Society مقام اول رو به خودش اختصاص داده و اصلا عشق میکنم با این گروه!

این موضوعات رو که ول کنی میرسی به چندتا سوژه خنده ی فاجعه آمیز!ازجمله:

-پدرام زنگ زد خونمون،حواسش نبوده مامانم که گوشی رو بر میداره بهش میگه:مامان سلام امین هست؟(در این لحظه تشخیص مامانم از فرش سخته از خنده!انفجار و این حرفها!!(البته مامانم یکم هنگ میکنه چون:امین که تو اتاق داره تمرین میکنه پس این کیه؟؟))

-توی مترو با صدای بلند Dimmu Borgir زمزمه میکردم یه پیرمرده(یچیزی تو مایه های احمد پورمخبر)کج زل زده بود بهم!واللا!

اینارو ولش،آااااااااااااا(الان نت خوندم!نت سفید می بود تمپو60 !)

کلاس استاد مهرعلی این هفته تعطیل بود دلم براش تنگ شده،اما روی صدام خیلی کار میکنم و واقعا دارم بهش مسلط میشم،خیلی بهتر شده...

به زودی تولد یکی از دوستامه که خوب خیلی بهم نزدیکیم،رفیق نیست اما دوسته شاید بعدا رفیق شدیم باهم،اما واقعا دوسش دارم و آدم با فهمی هم هست نسبتا،یکم شنگول میزنه که طبیعیه!آقا پدرام گوگول خان تولدت مبارک!:دی

میخوام یک اثر هنری از خودم ول کنم واسش،حالا ....

میخوام هرچی درونم میگذره رو همونجا خاموش کنم،تا حالا شده اکه بخوام تا آخر عمرم میتونم،برام دعا کنید چون سخته،سخت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی...باید یه سری اطلاعات رو توی مغزم غیرفعال کنم،یه سری محبتهارو فراموش کنم،بعضی دوستی هارو کمرنگ کنم،دوست داشتن هارو کوچیک کنم،کلا چیزای زیادی هستن که باید فراموش بشن،Delete!

یه حسی بهم میگه ذهنت فتوشاپ نیست آقا امین،اما حس غلط کرده من هر کاری بخوام میکنم،هر چی میخواد باشه باشه...

یه جورایی دارم با پنبه سر میبرم،ولی خوب وقتی مجبورم سر رو ببرم خوب با پنبه راحت تره واسم،نمیخوره تو صورتم له هم نمیشم...

خودم میدونم چقدر ریسک بزرگیه،همین دیروز تو این فکر بودم که این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست،این سری خرد بشی برگشتن سخته،تنهایی...ولی بیخیالش،من هرکاری بخوام میکنم...

میگم این پسته تا اینجا عجب آشی شد!بریم بقیش!

داره بارون میاد،دوست ندارم برم زیر بارون اصلا!بدم میاد یجورایی!به قول پدرام مخالف ارزشهای کله خریمه،اما خیلی کیف میده دیگه،بارون میاد کلا حال میده بوی خاک میاد مردم سرفه میکنن ماشینا تمیز میشن!کلا بارون رو دوست دارم ولی برف رو خیلی بیشتر دوست دارم،خیلی!اما شاید مجبور بشم ازش بدم بیاد،یا حداقل بی تفاوت بشم..خدا رو چه دیدی؟واللا!

در مورد اون مسئله ی پست قبلیم دچار منگیدگی!!!(کلمه رو!) شدم!طرف رو دیدم ولی قفل شدم نشد بگم،با یه طرف دیگه هم تو چت صحبت کردیم میخواستم بگما ولی بازم قفل شدم،اصلا داستانی داریم ما!شاید خودشون بفهمن ولی من میگم،یه روزی میگم!

واللا!

اصلا همین کلمه ی "واللا" افتاده تو دهنم عجیب!

یه سری هم نصیحت دارم همیشه باید بگم دیگه،یه زری باید زده بشه!

این سری طرف صحبتم نه از اون پسراست(ماشالله انقدر زیادن!)نه از اون دختراست،جبهه ی مقابلشون هم نه،اینسری بحث مادر پدراست،چند روزیه با مشکلی که یکی از دوستام با خانوادش داره درگیرم(پسر من چه مادر پدری دارم دمم گرم!) و به همین خاطر یکم از دست بعضی از مادر پدرا ناراحتم،تا حدودی مقصرن تو این وضع جامعه،این دوستم پسر سر به راهیه،سنگینه کلا آدمه دیگه!ولی این مادرش پدر بدبخت رو در آورده!زنگ میزنم خونشون باید شماره شناسنامه ام رو هم بگم!خیلی تحت فشار میزارنش،حس میکنم چون فرهنگ ما باعث میشه بعضی مادر پدرا خیلی بچه هاشون رو تحت فشار بزارن،اون بچه هم وقتی به جایی میرسه که میتونه از این فشار خلاص بشه میزنه جاده خاکی!متاسفانه تو تربیت ما ایرانیها اشکال زیاده،یکیش که خیلی رو اعصابمه اینه که اصولا به پسرا توی دوران کودکی و نوجوانی و حتی جوانی خیلی کم از نظر احساسی توجه میشه،با این توجیح که مرد بار بیان!(ببخشید بعد ما چی ایم الان؟)ولی همین موضوع باعث میشه پسر جماعت تا 2نفر 4تا قربون صدقش میرن یا محبت آمیز باهاش حرف میزنن دلش رو بده بره!خدافظ شما!که خوب نتیجش رو دارین میبینین دیگه تو کوچه خیابون پره...که خوب واقعا بده دیگه،آدما راحت احساسات دیگران رو به بازی میگیرن،احساساتی که اکثرا احساس نیست،توهمه...خیلی بده واقعا،نکته ی جالب اینه که پدر مادر پس از ناراحت شدن بچشون در اینجور مواقع غالبا اولین کسانی هستن که باهاش همدردی میکنن(نوش دارو پس از مرگ سهراب؟؟)،البته یه چیز خیلی خیلی خیلی اشتباه توی فرهنگ ما هست که (حداقل من بهش میگم اشتباه!) مثلا عاشق پیشه بودن و شکست خوردن و این حرفها یجور ارزش محسوب میشه،مردم کسی رو که تنهاست آدم حساب نمیکنن و کلا پز میدن به هم دیگه،انگار ماشین ظرفشویی خریدن!(ما ظرفامون رو با دست میشوریم،ماشین تمیز نمیشوره!پیام اخلاقی بود!)که بده واقعا،این یک مساله،یه مسئله ی دیگه توهم و چمیدونم شاید بدبینی جامعه باشه،انگار وقتی نشستی داری با یه جنس مخالف حرف میزنی هیچ حرف دیگه ای بجز دل و قلوه احتمال رد و بدل شدن نداره!(توی خانواده های قدیمی به چشم دیدم که مثلا خواهر و برادر دارن باهم حرف میزنن خصوصی،مثلا باباهه میاد میگه نباید شما دوتا با هم حرف بزنید!در این حد!)متاسفانه این فرهنگ رابطه با جنس مخالف فقط به خاطر دل و قلوه و *** که زاییده ی تفکر عربی-اسلامی میدونمش و با عفاف غیر منطقی شرقی قاطی شده یکم هم چاشنی میل به کنترل کردن ایرانی قاتیش کنید! توی ذهن مردم ما هست و بیرون هم نمیره ظاهرا!البته بهتر شده کم کم داره از بین میره...چمیدونم!پسره خودش همه کاره ی عالمه بعد به خواهره امر و نهی میکنه که از کجا برو از کجا بیا چجوری برو چجوری بیا،به تو چه!عوضی...

البته بگما،بعضیا خیلی پدرسوخته تر و عوضی(این عوضی هم افتاده تو دهنم) از این حرفان و دیوار هاشا(حاشا؟)هم بلنده،آدم دروغگو هم فت و فراوون!پس لطفا بعضیا از روی این حرفهای من توجیح نکنن کثافت کاریاشون رو...ازقیافه عر میزنه کی چیکارست!

اصلا گور بابای همشون بابا!من که مامان بابا دارم عالی!ممتاز صادراتی!خیلی هم توپن حرف هم ندارن!دلتون بسوزه!

اینجوریه دیگه،گول حرفهای مردم رو نخورین،خیلی آدم آشغال زیاد شده...

واقعا این حرص خوردن بد مرضیه!بیخودی الکی آدم حرص میخوره!خیلی بده!

تمام شد

فعلا،خوش باشین!

(این چند خط پایانی رو هم به خاطر رضا 33 سفید میزارم لذت ببره!