X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:02 ق.ظ

رفیق بد،رفیق خوب

سلام

خوب هستید؟

از شمال بر گشتم،ولی تنها،حالا بماند چرا تنها...

میگن تو سفر بعضی هارو خوب میشه شناخت،من واقعا به صحت این حرف پی بردم،مثلا آدمای جو گیر،آدمایی که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنن،تا یکی رو میبینن فکر میکنن چه خبره،واسه کوچیک ترین چیزها و آشغالترین آدما،رفیقای 3-4 سالشون رو میفروشن...

دوست ندارم اسمت رو بیارم،حداقل واسه اون 2 سالی که دوست بودیم هم که شده احترامت ر نگه میدارم،فقط بدون که اگه جلوی ما سیگاری میبودی،جلوی ما الکل میخوردی،جلوی ما کثافت کاری میکردی خیلی بهتر بود تا اینکه یه با دیدن چهارتا آشغال و کثافتهای اطرافشون این غلطا رو انجام بدی...

آدم جو گیر اگه الان جو میگیرش و سیگاری میشه،جو میگیرش الکلی میشه،پس فردا جو بگیرش معتاد میشه...

اینو بدون که ارزش آدما به ماشیناشون،به خوشی هاشون،به زیر بنای ویلاشون و به اینکه چندتا کثافت دور و برشونن نیست...

من که آردم رو بیختم و الکم رو آویختم،کاری هم ندارم هر کاری دوست داری بکن،به من چه؟

-----------------------

خوب این شمال هم تموم شد و قصد ندارم خاطره هاشو بنویسم،چون اینقدر بهم سخت و بد گذشت که...

فقط یه نکته ی خوب داشت،که ارزشش رو داشت اینقدر به خاطرش اعصابم خورد شه،رفیق و نارفیق معلوم شد،همین خودش کلیه!در کل سلامتی نامردا،که اگه نبودن مردا معلوم نمیشدن.

سر تخته بشورنتون!


-احسان،ممنون،بیشتر از این به ذهنم نمیرسه...

-از اونایی که نگرانم بودن،واقعا ممنونم،واقعا ممنون...ما چاکر شمایم!

-مهدی(عوضی تخلیه نشده!) دمت گرم!حقا که رفیقی!میخوامت،میتت به خیلیها می ارزه!

-اون یکی مهدی(SweetDeath)،نمیدونم چرا الکی جدیدا از 4-5 نفر یهویی خوشم اومده!یکیش تویی،چاکریم!

-امیر،زنده ام هنوز،خبری ازم نیست دیگه قرار دادم با بوبوسی تموم شده!

-در مقابل هر گونه تهدیدی میرم خون میدما!حواستون باشه!

-اصلا فکر من نسیتیا!بابا به خدا من آدمم!!موش آزمایشگاهی نیستم خودتو و من رو تست کنی...جان مادرت دیگه از این حرکتها نزن...در مورد اون موضوعی هم که گفتی فکر کردم،فکر خوبیه...بقیش با من!


-تا حالا به این موضوع فکر کردین که دونفر زمان زیادیه میخوان یه چیزی بهم بگن،که دقیقا یکیه؟ولی هیچکدوم پیش قدم نمیشه!واقعا چرته ها!


-دنیای درون آدما با اون چیزی که تو میبینی خیلی فرق میکنه...من اینو تازه فهمیدم...


-هر احساسی که نسبت به کسی داری،مثلا نفرت،دوطرفست،به بیان دیگر،دل به دل راه داره!


-آدما فرق دارن،همونقدر که یه آدم نفرت انگیز و حال بهم زنه،همونقدر هم یکی دیگه دوست داشتنی و خوبه.


-از پیانو بدم اومده،با خودش مشکلی ندارم،تو این هفته آدم کثافت زیاد دیدم که چندتاشون هم پیانیست بودن!یکیشون که دیگه روی همه رو سفید کرده بود!فقط مونده بود ...!یعنی افتضاح!ریختش رو میدیدی میخواستی بالا بیاری تو صورتش!شبیه سگ شده بود،حقا که از کوزه همان برون تراود که در اوست!


-آخه متالیکا چه گناهی داره که باید شاهکارهایی مثل UN و Until اش توسط یک مشت آدم کثافت که هر کاری میکنن گوش داده بشه؟


-قبل از اینکه برم شمال،بهترین روز زندگیم رو داشتم،حداقل 12 سالی میشد اینقدر خوشحال نبودم،تو عمرم از خوشحالی گریه نکرده بودم...26 مرداد 1389 بهترین روز زندگی منه...ممنون!


-سینا نروژ خوش بگذره!


چرا بعضیا به خودشون جرات میدن هر کاری که میخوان انجام بدن و دیگران رو سرزنش کنن؟

چرا وقتی تو تاکسی میشینی و گوشیت رو درمیاری که با مادرت صحبت کنی و "مادر" صداش میزنی دو تا دختر بقلیت و پسری که جلو نشسته توی تاکسی نشخند میزنن؟خنده داره؟خوبه بگم ننه؟هوی چطوره؟فحش بدم نه؟

جالبه تو نباید به مادرت که 18 سال از اونوقتی که اندازه ی یه کف دست بودی تا الان که قد تیر برق شدی بزرگت کرده بگی مادر جان،ولی وقتی دوست دختر جونت زنگ میزنه انواع قربون صدقه هارو نثارش کنی!جیگر و عزیزمت واسه کسیه که یه قرون واست مایه نزاشته بعد مادرت هیچی؟


واقعا تو موزه هم نمیشه لنگه ی خیلی هارو پیدا کرد!

شاید یه پست دیگه دادم،دلم تنگ شده واسه اینجا!

فعلا!