X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390 ساعت 02:06 ق.ظ

همش هست

یکی بود یروزی خودشو یادش رفت، یکی هم یچیزیشو جا گذاشت خواست برگرده...


دنیای همه ی ما اینجوریه،یا خودمون رو یادمون میره،یا جایی که یچیزی رو توش جا گذاشتیم،بعضی اوقات هم دیگران چیزهایی رو توی ما جا میذارن و یادشون میره که بیان و ورش دارن،شاید روشون نمیشه،شاید فکر میکنن که ما ریختیمش دور یا اصلا گمش کردیم...

ولی من نگهشون داشتم،همش هست،بدون اینکه ذره ای ازش کم شده باشه!


پسر عمم فوت کرده،خب،تسلیت میگم به خانوادش و امیدوارم راحت با این موضوع کنار بیان،خودم هم کمی ناراحت ام،ولی بیشتر از جهتی ناراحت ام که چرا اینقدر بی حس و کرخت شدم؟

شاید مرگ برام عادی شده،شاید بلدم باهاش کنار بیام یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای که میخواین تعبیر درست کنین واسش،ولی اصلا دوست ندارم اینجوری باشم...دوست دارم الان زار زار بزنم زیر گریه و تا خود صبح گریه کنم،دلیلش هم اصلا مهم نیست....

یکم حرف زدم الان حالم بهتره واقعا،ممنون.

-------------------------------------------------------------------------

دلم یه چیز بیخود میخواد،البته اینهم کم کم داره اهمیتش رو از دست میده...