X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 04:10 ق.ظ

Forbidden and Lost but Who Cares?

بعضی روزها زندگیم مثل خازن میشه،شارژ و دشارژ پشت سر هم!



خیلی حرف دارم که بزنم و میدونم بعد از نوشتن این پست میرم میخوابم و فردا دیگه دوست ندارم چیزی بگم،راستش رو بخوای امشب هم دوست نداشتم،کلا خیلی وقتا هست که خیلی حرفها دارم بزنم و گوش هم هست اما یچیزی بهم میگه نه،ولش کن مرض داری؟همه به اندازه ی کافی مشغله ذهنی دارن و میشه یه دیوار واسم،ولی خودم اصلا دوست ندارم دیگران اینجوری فکر کنن!!!اصلا!!!!

بعضی وقتها هم به جای اینکه نیاز به شنیده شدن داشته باشی،نیاز به شنیدن داری،حالا فرض کن جفت این نیازهات دارن درونت غل غل میکنن و بازم اون دیواره هست...

خیلی تنهام این روزها،بیش از حد تنها،آخه عموی بابام فوت کرده و مامان بابا رفتن شیراز فقط من و نگین خونه ایم،بیشتر از هر موقع دیگه ای دارم حس میکنم که از بدو تولد تحریم شده ام!!!!

یجورایی انگار یه چیزی از بیرون داره این موضوعها رو بهم وصل میکنه و پیچ میده و اینجور کارا که ازین وضعیت 10-12 ساله خارج نشم،از نظر ظاهری خیلی قضیه متفاوت شده ولی یکم اون ته خودمو که بررسی میکنم میبینم نه،همونیه که بود!راستشو بخوای یه دلیل دیگه هم میتونه داشته باشه،وقتی یه دوره ی نسبتا طولانی از زندگی رو توی یه همچین وضعیتی بگذرونی یجورایی محصول اون محیط میشی،یعنی حتی اگه بخوای هم نمیتونی درک کنی که آیا واقعا وضعیتی متفاوت با این چیزی که الان توش هستی وجود داره یا نه!مثل یه زندانی میمونه که توی زندان به دنیا اومده باشه،"مامورها" رو دوست میبینه و سلولش رو آزادترین جای دنیا...

امروز دوست نگین اومده بود خونمون،آقا غذارو زدن کربونایزد!!! کردن مجبور شدیم 3 تایی غذا درست کنیم که خب،خیلی کیف داد!یکم برگشتم به نوجوانی!نمیدونم اصلا چرا اینطوری ام ولی با بچه های کوچیکتر از خودم خیلی خوب رابطه برقرار میکنم،فکر کنم من کلی کودک درون دارم!!!از 3-4 ساله بگیر تا 15-16 ساله!

بعدشم افشین اومد پیشم یکم از تنهایی در اومدم ساز زدیم کلی و کیف داد...

شاید فردا برم مدرسه...دلم خواست!

اصلا کلا حساس شدم نسبت به این قضیه تنهایی،حسود هم شدم:دی

یکی از مشکلاتی که مدرسه سمپاد واسه آدم پیش میاره اینه که بهت القا میکنه تو همیشه اشتباه فکر میکنی و کاری که ما میگیم درسته،تو به اندازه ی کافی خوب نیستی،همه ی آدمها اگر کاری میکنن برای کارشون یه دلیلی دارن،همه میتونن دروغ بگن و نباید به هیچکس اعتماد کنی...حس میکنم نسبت به بقیه دوستام خیلی بهتر با این قضیه کنار اومدم اما باز هم تاثیر خودش رو میزاره...

میدونی اون مدرسه خودش واسم پر از خاطرست!روزهایی که بچه بودم چقدر احساساتم از سنم بزرگتر بود،تو این مملکت آدمهای 25-26 ساله اونقدر احساس مسئولیت نمیکنن راجع به یه کاری!چقدر تلاش میکردم که همه چیز رو به راه باشه و همه راضی باشن،راستشو بخوای واسه من بیشتر شبیه رفیق بازی بود ولی بازم کارم رو انجام میدادم!

کاش میشد نشونت بدم کجا،چیکار میکردیم و چقدر همه چیز خوب بود!روزهای تغییرات بزرگ واسه من،چقدر سریع عوض شدم!آخه کی 2 بسته سیگار هر روز رو یک روزه ترک میکنه؟؟؟(من!)

چقدر آروم شدم،ولی خوب که نگاه میکنم میبینم نه،آروم نشدم فقط مودب شدم،دیگه اونقدرOutlaw نیستم،ترجمه ی احساساتم دعوا و سیگار نیست،چیزهای دیگست که از دید آدمهای دیگه بهتر از قبلی هستن...حیف نبودی اون موقع ببینی،اگه بودی بهم افتخار میکردی!!

البته یه سری تغییرات هم بودن که مسبب اصلیشون خودت بودی و خیلی گنده تر از "سیگار ترک کردن" بودن!و خب چند نفری هم جمع بشیم دور هم افتخار بکنیم کافی نیست!:دی


َAm-Dm-F-E

عاشق این پراگرشن ام!واقعا دوستش دارم واقعا!


کلا خوبم الان!!:)

من وبلاگ نداشتم میمردم فکر کنم!نمیش!نمیشینیم!

یه فاگفکفیریفوک!D:

-------------------------------------------------------------

-دیدی گفتم؟هیچ حرفی نموند واسم،حتی قبل ازینکه برم بخوابم!!!

-دموی جدید؟موافقم!

-پروژه ی شخصی؟Yeah!