X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:43 ق.ظ

Lack Of Self-Comprehension

ببین همیشه باید اینو در نظر داشته باشی که اگه الان چیزی یا کسی رو داری،قرار نیست تا ابد 100% اون چیز یا فرد وجود داشته باشه!

یجورایی این طبیعیه و خب!با اینکه یکم بیرحمانست ولی خب حقیقته دیگه...

بعضی وقتها این رو یادم میره،حالا به هر دلیلی!بعضی اوقات حافظه ام بهم یاد آوری میکنه زمانی رو که اینو یادم رفته بود،البته نمیشه گفت یادم رفته بود بهتره بگم اونقدر سنم کم بود که اصلا نمیدونستم اینو!!!یا بهتر تر بگم نباید میدونستم...

خب،واضحه که شرایط بعضی جاها اصلا خوب پیش نمیره و اتفاقای بعضی از این بعضی جاها اصلا دست خود آدم نیست!آدم یه سری چیزا و آدما رو از دست میده دیگه حالا به هر شکلی...چمیدونم دور میشن از آدم،مجبور میشن برن یجای دیگه یا میمیرن...

یجوری باید آدم خودشو سازگار کنه با این تغییرات تقریبا ناگهانی،مثل تغییر محل زندگی یا یه همچین چیزی میمونه نه؟

بعضی اوقات هم به خاطر اینکه یه زمانی نتونستی این حس رو درستش کنی دیگه تثبیت میشه،مثل لباسی که کثیف میشه و اگه نشوریش چرک مرد میشه و دیگه نمیشه پاکش کرد!که خب!کاش میشد...

خیلی وقتها حس میکنم هنوز هست اینجا،تو خونه یا وقتی همه با هم میریم یجا مهمونی،یکم مشمئز کننده و احمقانست که یه آدم بعد از بیش از نصف عمرش هنوز نتونه ذهنش رو خالی کنه از اینجور چیزا،بعد از 13 سال...اونم یه آدم مثل من!!!

یجور بیماریه به نظرم،مثل بقیه چیزا(ماشاللا یکی دوتا هم نیست هرروز یچیز جدید ازمون میزنه بیرون!!) مثلا شبیه کلاوستروفوبیا...

راستشو بخوای دوست ندارم پاکش کنم،دوستش دارم خب!! نمیتونم تصور کنم شرایطی رو که این حس رو نداشته باشم تقریبا ازوقتی که فهمیدم چه خبره این حس رو داشتم،البته با تعبیر های متفاوت...خیلی متفاوت!! از امین 84 تا امین 90...از زمین تا آسمون...

ناراحت نیستم اصلا،چون ناراحت کننده نیست،حداقل دیگه نیست...یجور حس کرختی،شبیه ازون دردا که آدم دیگه نفسش بالا نمیاد،ازون دردایی که حال میده واقعا!!!

ازون دردایی که آدم گم میشه توش اینقدر پیچیده هستن...ازون دردای واقعا ازونا!!!


این یاد قدیم افتادن 2 تا ساید داره واسم،یکیش خب بده،البته بد نمیشه گفت بهتره بگم نا خوشایند...خیلی فرصتهای خوب رو از دست دادم،خیلی آدمهای خوب رو از دست دادم،یکیش هم خیلی خوبه،اینکه الان آدم بهتری ام...

عاشق اینم که ببینم آدم بهتری ام!!!


فردا با مامان میام یه سری بهت میزنم،به خاطر تو نه ها!به خاطر خودم...

لازم دارم همچین چیزی رو...

------------------------------------------------

بعضی اوقات بعضی ها از یک دید بهترین آدمهای توی زندگیت هستن،ولی از یه دید دیگه خیلیهاشون میتونستن باکارهایی که کردن و چیزایی که گفتن زندگیت رو نابود کنن،خیلی دوست دارم یبار بپرسم چرا اینجوری؟؟؟ولی نمیتونم،اسمشو احترام،خجالت،ترحم یا هر چیز دیگه ای که دوست داری بزار...چندان مهم نیست.


موهامو زدم رفت!شبیه Matt Heafey شدم!!

فردا وقت دکتر دارم،میخوان بررسی کنن ببینن چرا جون سگ دارم من؟؟فکر کنم آخرش دکترا فحش میدن میگن بیوفت بمیر دیگه!!!!


از مرگ میترسید؟چرا؟