X
تبلیغات
نماشا
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:50 ق.ظ

Of Being A Wolf

گرگها گروهی زندگی میکنن...

برای هر کاری،حتی کارهای پیش پا افتاده هم سعی میکنن گروه باشن،با هم باشن،همیشه هم موفق میشن،میشه گفت یه دسته گرگ،وقتی به قصد انجام کاری میره سمتش،محاله که نتونه به هدفش برسه...

خوشگلن...نه؟

بعضی از دغدغه ها و مسائل زندگی بعضی آدمها شبیه یه گرگه،دوست دارم ازشون یاد بگیرم،گروهی باشم،دیگه تنهایی نرم شکار،با اونها برم...

میخوام گله داشته باشم واسه خودم!

با هم بزنیم به یه گله و اونقدر بکشیم و تیکه تیکه کنیم تا از بوی خون مست بشیم...

اگه کسی به محوطمون وارد شد،تیکه تیکش کنیم و زوزه بکشیم...

به شکارمون خیلی آروم و با آرامش نگاه کنیم و با خونسردی بکشیمش و بدونیم:

"حتی اگه نتونیم شکار رو تنهایی از پا در بیاریم،یکی هست که میشه روش حساب کرد،بهش اطمینان داشت"

مثل گرگها با شرایط متفاوت،عوض بشم و خودمو سازگار کنم با شرایط جدید...

فقط یه مشکل هست،یه گرگ هیجوقت،حتی وقتی هم تیمیش بمیره هم کسی رو جایگزینش نمیکنه...

ترجیح میدم بمیرم و کسی رو جایگزین هم تیمیهام نکنم...

تولدت مبارک،تولد یک گرگ درون من...

Any wolves hanging out there?

----------

دلم خون میخواد،خون زیاد...