X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

چهارشنبه 8 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 02:04 ق.ظ

ماجراهای حمال الدوله با گوگول السلطانیه و بیس البند!

خب...

دلم تنگ شده بود چقدر واقعا!

تو این مدت اینقدر اتفاقای مختلف افتاد...بجز امتحانا البته!

مثلا یکی از مهم ترین اتفاقا این بودش:


که خب! این بارباپاپای جدید که از سوی رسانه های محلی با نام دوست دختر-نامزد-زن جدید من شناخته میشه یه مقدار هزینه رو دست ما گذاشت که بگذریم!

آقا خانم جدید ما،فلوید رز داره دیگه،ما اصلا بلد نبودیم،از هرکسی هم میپرسیدیم عین یک بوق به ما مینگریست!خلاصه ما خودمان رفتیم و از تو لوله دیدیم و آموختیم چطوری درستش کنیم این وسیله را!اما از حق نگذریم،عجب سازیست پدرسگ! واقعا شما در همین تصویر عرض فرت برد را مشاهده کنید!این چشم بادامی ها واقعا کیفیت ساخت کارهایشان بیست است!

در همین باب،ما چیزهای زیادی از تعمیر و تنظیم گیتار آموختیم و برآن شدیم تا تنظیم رلیف را نیز بیاموزیم تا یک ریپیر سنتر بزنیم برای خودمان نصف قیمت!

یک عدد شیشه ی روغن لیمو محصول دانلپ به قیمت 150000 ریال نیز تهیه کردیم برای حال دادن به فرت برد!حقا این امریکایی ها عجب جنسهایی دارند!

بعد از این ماجرای تعویض-تبدیل عیال،ماجرای جدیدی برای ما پیش آمد که در وصف آن تنها به یک جمله اکتفا میکنیم:

فک و فامیله داریم؟؟؟

یعنی فقط میتوان گفت،ما بعضی از رفقا را نداشتیم،چه میکردیم؟

این نیز بگذرد!در این مدت یک چندتا آهنگ خرکی نوشتیم که خودمان متعجب شدیم و مریدان عربده زدند و به صحرا گریختند!واقعا ترکانیدیم در این چند آهنگ!حال بسیار شد در آنجا!

در این مدت شبی بر مای در خانه ی پدرام الدوله که در حالت مکان بود گذشت و مثل چی حال کردیم تا صبح!پدرام نیز طعامی با نام تِر ه ماهی فراهم ساخت و میل نمودیم و بنده ی حقیر فردایش،ظرفهای شب را که بوی دهان پیر مرد مرده را میداد شسته کردم...

علاوه بر آن،پدرام به سبب عاشقی و مشنگیسم حاد،به صورت همینجوری الکی من و تنی چند از دوستان که مجموع کمتر از یک دوجین بودیم را مهمان کردند پیتزا 20 که خنده ی بسیار شد در آنجا و مریدان عربده زدند و به صحرا گریختند...

از ساحت مقدس پدرام  ملقب به "گوگول السلطانیه" همینجا تشکر میشود!

دیگر کار شده در این مدت این بود که ما مادر خویش را به سبب همینجوری فرستادیم با خواهرمان برود و با دوستانش حالی فرماید،ما نیز از خانه محافظت مینماییم،در جریان محافظت متوجه آن گشتم که به تنهایی از پس حفاظت بر نمیآیم،پس به پدرام و ایمان زنگ زدم و فرمودم:

"بروبچ،خونه تا نصفه شب مکه!بیاین بترکونیم!"

ایمان آمد و ساز زدیم و راک بسیار کردیم تا پدرام سر رسید و شروع کردیم به مسخره بازی و شوخی تا آخر شب،دوستان نیز فیلم مارا برداشتند تا بعدها نیز خنده کنند بر شوخ طبعی ما!موعظه نیز بسیار شد و مریدان عربده زدند و به صحرا گریختند...

امروز نیز بر مبنای تصمیم بیس البند،علی بر آن شدیم که سیم بیس بیندازیم بر آستان بیس اوی،و ساز او را سرویس کنیم،پس به خرید سیم بیس شدیم و به مبلغ فی 35 هزار تومان سیم بیس ESP تهیه شد سایز 047 ،بیس علی که در طی این 3 سال فقط یکبار رنگ دستمال را دیده بود،در نظر بنده بسیار شوخ گرفته و آلوده آمدندی و تصمیم به پاکیزگی گرفتندی،پس بر آن شدیم تا بیس را پاک کنیم از وجود کثافت...با مسواک قدیمی خود و پودر ماشین لباس شوینده به جان ساز افتادیم و آنقدر شستیم تا پاک شد از کثیفی،سپس عصاره ی روغن لیموی را بر "تخته ی انگشتان" مالیدیم تا از آن اندود شد و سیم انداختیم،هر چند ریلیف ساز تعطیل بود و نیاز به رگلاژ داشت باشد که رگلاژ شود توسط چاپاریان...اما خنده بسیار شد و حال نمودیم در آنجا و بیس البند به ما لقب "حمال الممالک و تمماز السوازک" را اعطا فرمودندی و مریدان عربده زدندی و به صحرا گریختندی...

در این مدت تقریبا یک ماه،فقط 1 نتیجه گرفتم:

رفیقای آدم،خیلی بیشتر ازین حرفها گردن آدم حق دارن،خیلی بیشتر...

رفقا!دمتون گرم!

فعلا!