X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 04:50 ب.ظ

Hospitalized

سلام

خوبید؟

شروع کنم،یکم طولانیه این پست حرف زیاد دارم!

دیشب تولد ایمان بود،بهش تبریک میگم که بالاخره 18 رو تموم کرد!آفرین!ولی جدا امیدوارم تا آخر عمرش همیشه بدون مشکل(هرچند نمیشه!) زندگی کنه و از پس سختی های زندگی بر بیاد!

در راستای همین تولد،من که 2روز بود فقط 3 ساعت خوابیده بودم،به دلایل فنی دیشب یکم حالم خونه ایمانینا خوب نبود سرم درد میکرد یکم هم تنگی نفس داشتم،اما زیاد جدی نبود،خلاصه!اومدم خونه داشتم با احسان صحبت میکردم دیدم سرم داره گیج میره گفتم برم یه چیزی بخورم شاید بهتر بشم،فقط یادمه داشتم میرفتم سمت یخچال دیگه بقیش یادم نیست!چشم رو باز کردم دیدم ساعت 5 صبحه تو بیمارستانم،ولی چیزی نبود و عادی بود کاملا...

نکته ی جالب اینه که مامانم میگه تو بیمارستان حرف میزدی ولی الان هیچی یادم نمیاد!

جالبی این موضوع اینه که اگه براتون پیش اومده باشه اینجور موضوعات،وقتی بهوش میاین یا بیدار میشین یه حس خیلی بدی دارید!واقعا مزخرفه اصلا هنگ میکنید...

بگذریم!خوبم به جان خودم نگران نباشید به هیچ وجه!

این خونه تکونی بدجور داره ازم انرژی میگیره!احتمالا امشب یه بیهوشی دیگه داریم!(خدا نکنه!زبونتو گاز بگیر!)

واللا به خدا!دیگه مجبورم دل خودم برای خودم شور بزنه،چیه میخندی؟

اینجوریه دیگه...


چیزی که میخواستم بهش اشاره کنم امروز یجورایی خیلی داره اذیتم میکنه،بهش میگن سن!

میگن هر جی آدم سنش بالاتر میره،عقل و تجربه اش کاملتر میشه اما...

اما من فکر میکنم همیشه اینطور نیست،جدیدا به این باور رسیدم که تو این جامعه ی ما نسل جوون پخته نداریم یا خیلی کمه،جوونهای 18-19 ساله یا رفتاراشون مثل یه بچه ی 8 سالست یا اینکه بلکل شدن پیرمرد 50-60 ساله...

این خیلی تلخه...

ولش کن...اونها هم آدمن و حق زندگی کردن دارن درست مثل من...

خودم هم وقتی از یک فاصله به خودم نگاه میکنم،میبینم هیچوقت بچه نبودم...هیچوقت نوجوون نبودم،هیچوقت اندازه ای که عمر کردم نبودم...به این میگن غیر عادی بودن،خیلی بده...

اما..بالاخره من نمیخواستم اینجوری بشم،مسیر زندگی آدماست که اونها رو میسازه،من هم تقصیر رو میندازم گردن اتفاقایی که افتاد برام...

(واقعا اینکه نتونی اتفاق بدی رو بندازی گردن کسی و مقصر نداشته باشی خیلی بده،افتضاحه...)

خسته شدم دیگه...

نمیخوام بگم،اما دارم کم میارم دیگه،فقط از خدا میخوام بهم کمک کنه تا خودم رو کمک کنم،نیازی به کمک دیگران نیست،چون از دست دادن همون دیگران خودش بدترین ضربست،پس بهتره که چیزی رو بدست نیاری که با از دست دادنش ضربه بخوری...


دیروز خیلی خوش گذشت و کلا خوب بود دیگه!ممنون ایمان!

اما...

دیشب بیشتر از هر وقتی تو این 5 سال آخر زندگیم حس کردم که...

ولش کن،مهم نیست

حداقل دیگه مهم نیست...

فعلا....

شاید تا یه مدت پست ندادم،بستگی داره که شنگول باشم یا نه....