X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 03:51 ق.ظ

۳سال و اندی!

دیدم حالم خوبه همچین،داشتم پستهای بلاگم رو بررسی میکردم تو این تقریبا 1سال،به این نتیجه رسیدم چقدر زود از کنترل خارج میشم که اصلا خوب نیست...

نکته ی جالب بعدی اینه که لحن نوشتنم خیلی فرق کرده و بهتر شده،در حالی که این اولین تجربه ی نوشتن من بود!حتی من زیاد هم کتاب نمیخوندم اکثر کتابهایی که میخوندم علمی بودن و کلا اصلا هیچ آشنایی ای با نوشتن نداشتم...!

یک چیز دیگه که نظرم رو به خودش جلب کرد این بود که هروقت خیلی میریختم به هم سریع میرفتم سراغ خدا ! اما وقتی شنگول بودم کسی اسمی از خدا نمی آورد! اینجوریه دیگه!

فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی به اینجا برسونمش،یجورایی رو 10-20 تا پست حساب کرده بودم...حدودا هم 1000 تا Viewer نهایتا 1500تا اما خیلی همه چی فرق کرد...

شاید...

بزار از همون اولش یه نگاه بندازم بهش...

شاید اصلا فکرش رو هم نمیکردم اونروزی که تو سایت Evanescence.ir ثبت نام کردم کاربر تاثیر گذاری براش بشم...یعنی اون موقع خیلی بچه بودم!کوچیک بودیم دیگه..!

یه وقتایی که اونجا بحث فروم بقلی میشد اصلا فکرش رو هم نمیکردم بشم ناظر اونجا! اصلا به ثبت نام تو اونجا هم فکر نمیکردم!اصلا هیچ!

اون روزی که شروع کردم به آرشیو کردن عکسها اصلا تصور Save کردن 8765 تا عکس برام غیر ممکن بود!گفتم دیگه آخرش 1000تا!سگ خورد 2000تا!چه برسه همرو زیپ کنم آپلود کنم!عمرا یعنی!

همیشه اون روزای اول که به دوستای صمیمی الانم PM خصوصی میدادم یادم میمونه!چه مکافاتی بود واقعا!یعنی عمرا تصور اینکه بشین دوستم یا رفیقم اصلا غیر ممکن بود!روزهای اولی که با زور به ملت سلام میکردم و "شما" "شما" میکردم کجا و الان کجا واقعا!

مثلا همین رفیق شدن با علی،تو اون دی ماه سرد اون پارک میدون آزادگان اولین بار دیدیم همدیگه رو!یعنی یک درصد هم تصور نمیکردم آخرش به اینجا بکشه!اصلا فکرش رو نمیکردم که بیس نگیرم!اصلا فکر بند داشتن و ارائه دادن موسیقی رو نمیکردم!اون روزی که ساز خریدم یکی بهم میگفت 4ماه بعد ریف مستر رو میزنی میترکیدم از خنده،اصلا مسخره بود!

چه کارهایی که نکردم تو این 3 سال و اندی...!اون نوشته اونسنس که با پدرام نوشتیم رو دیوار!تیشرتم رنگی شد!وای خدا...!چه سوتی هایی که ندادم تو فضای وب این مدت!یادش به خیر یه زمان اومدم پست بزارم،تاپیک جدید زدم سینا H پاکش کرد!حالا خودم دارم همون کارو میکنم!فکر میکردم مثلا اینایی که مدیر یا ناظرن از فضا اومدن! فشارم میوفتاد 600 تا پست میدیدم زیر نام کاربری بچه ها!

یادش به خیر مدرسه جدید...اون موقع تازه تو جو المپیاد و کتاب خور بازی بودم یعنی کتاب جدا نمیشد از دستم،دیگه با این پدرام (سر قضیه God Of War، فرداش اومد مدرسه هنگ کرده بود!) دوست شدم و از را بدر کرد مارو!میبینی؟رفیق ناباب به این میگن!(یکی از بهترین رفیقای تاریخ!)

کلی دوست خوب پیدا کردم!کلی رفیق باحال و (کسی نشنوه،اما رفیق بد هم بود!)

فکرشم نمیکردم این وب لعنتی اونقدر ظرفیت داشته باشه که مثلا من و علی اینجوری بشیم با هم!

یکی از معایب این موضوع و ازتغییرات بد در حین این 2-3 سال هم این بود که مارو فحشی کردن!کمی تا قسمتی البته!بده خب دیگه!

طرز فکرم هم خیلی فرق کرده...یجاهاییش بهتر شده،یه جاهاییش بدتر...مثلا تو این مسائل دینی مذهبی و این چیزا یکم اعتقادم کمتر شده و جاش رو تفکر منطقی گرفته و از لحاظ سیاسی اجتماعی هم اون موقع کمونیست رادیکال تری بودم نسبت به الان!(همش تقصیر علی ه!)...

که خب هم خوبه هم بده!نمیدونم دقیقا کدومه!

اما در کل...امشب که دارم اینو مینویسم، اززندگیم تو این 2-3 سال راضیم...اشتباه زیاد کردم و امیدوارم اونایی که به خودم ضربه زدم رو جبران کنم و اونهایی رو هم که به دیگران ضربه زدم رو ببخشن !اگر هم نبخشیدن هم که هیچی...زندگی ادامه داره!اما برای بخشیده شدن هرکاری لازم باشه میکنم...بازهم زندگی ادامه داره!

از خدا،مامان و بابام،رفیقام و خودم برای این 2-3 سال زندگی خوب ممنونم

اینجارو اکثرا دوستام میخونن؛برای عوض کردن طرز فکرم ممنون،برای موسیقی ممنون،برای انگیزه ممنون،برای شجاعت ممنون،برای همه چیز ممنون...


و اینکه،چرا من اینقدر بدبین شدم؟داره اذیتم میکنه مگه نه؟


اتفاقات بد هم خیلی داشت...بدترینش هم اونایی که باید بدونن میدونن،اما از پسش بر میام،نگران نباشید!

ممنون

-----------------------------------------------------------------------------------------------

-یعنی پدرام دمت گرم! این Dead Space2 خداست!

-یعنی از این نکرومورف ها بریزن شصداد تا با اون مسلسل 3تاییه ببندیشون به گلوله!آی مثل سگ حال میده!بعد با پوتین پدرام بزنی تو کلشون!آی حال میده ها!

-رفاقت یعنی همه چیز من،وقتی پای رفاقت بیاد وسط دیگه مادر و پدر برام معنی ندارن (هرچند،اونها هم رفیق من هستن!)،هیچ چیزی رو بالاتر از رفاقت نمیدونم،ازهمه چیز مهم تره...رفاقت واسه من فقط خوش گذروندن با یه آدم دیگه و انجام کاری برای من نیست،رفاقت یعنی دوست داشتن یک آدم دیگه به معنای واقعی،یعنی اینکه بدون اینکه برات مهم باشه قراره چه اتفاقی بیوفته خوبی رفیقت رو بخوای،رفاقت یعنی دوست داشتن رفیقت فقط به خاطر اینکه خودشه،خود خود خودش!نه کس دیگه ای و نه چیز دیگه ای...نه کمتر و نه بیشتر!البته خیلی کم پیش میاد که بتونی همه ی این کارها رو انجام بدی!!!!

چه اشکالی داره آدم یکم هم محبت خرج رفیقش بکنه؟جالب اینجاست که همین رفیقا هستن که تا آب تو دلتون تکون میخوره هواتون رو دارن و نگرانتون میشن...

رفاقت یعنی وقتی با هم جر و بحث و دعوا و فحش فحشکاری هم میکنین فرداش زنگ بزنید به رفیقتون و بگید:

"پدرام میای بریم بیرون؟"


^این جمله ی آخر معنی داره ها!در پس خودش معناها داره!

-به در گفتم دیوار بشنوه!بشنو!

همین دیگه!چاکر شما!

خدافز!