X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

یکشنبه 26 دی‌ماه سال 1389 ساعت 03:59 ب.ظ

شرورور

اه اه...

وقتی دلیل ناراحتیت غیر قابله بیان ه یا شاید نمیخوای کسی چیزی بدونه و یکی ازت میپرسه:"ناراحتی؟"

نمیخواید با مشت بزنید تو صورتش؟ناراحتیتون بیشتر نمیشه؟

چی براتون اینقدر جالبه که بدونین یکی ناراحته یا نه؟

حالا شما خوشحالین! مثلا که چی؟

فکر کردین شاخ غول شیکوندین؟

اونم یدونه از این سوالهای مزخرف فلسفی میگه و شما رو دو ساعت علافتون میکنه که براش حرف بزنید و امید بهش بدید...حالا عمرا به اون موضوع فکر نمیکرده ها!



خدا من چقدر احمقم!وقتی 19 سال و 3 ماه و 17 روز زندگی کردم اما ساعت 3 نصفه شب وقتی نوشمکم تموم میشه هنوز تو آینه زبونمو میارم بیرون نگاش میکنم که قرمز شده...احمق وقتی نوشمکت قرمزه زبونت هم قرمز میشه دیگه نگاه نداره...

--------------------------------

پ.ن:میدونید،میگن سمورها کم شکار میکنن،اما وقتی میزنن به مرغدونی،انقدر مرغ میکشن تا از بوی خون مست میشن...

دیشب زدم به مرغدونی کلم...انقدر کشتم و کشتم تا مست شدم...نمیدونم من سمورم یا صاحب مرغدونی...


پ.ن:میگن دهن بعضیها مثل مستراح میمونه...حس میکنم درون بدنم بوی مستراح مسجد شاه گرفته انقدر حرفهایی رو که باید میزدم و حقشون بود نگفتم...



هوس کردم چندتا سیگار بکشم!باورت میشه؟

هنوز یه ماه نشده رفتیا....





از آدمای دو رو متنفرم!