X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:39 ق.ظ

Distance

قول داده بودم از این پستها هیچ وقت و هیچ جا نداشته باشم،ولی دیگه صبرم تموم شده،امشب یه اتفاقی افتاد که دوباره این آتیش زیر خاکستر روشن شد،نمیتونم تحملش کنم،واقعا دوست ندارم بگم ولی مجبورم

این کلمه ی "فاصله"الان بیشتر از هر چیزی داره خودشو میزنه به در و دیوار این مغز پر از عدد و نت و فرمول و جدول و درد و لذت و تیکه هایی از چیزای دور و برم،خاطره هام و کلا هرچیزی که میدونم و به "فاصله" لعنتی ربط داره رو قلوه کن میکنه و میریزه پایین،که مجبور بشم از یا از این دهن لعنتی بریزمشون بیرون و با یه عکس درد دل کنم،یا همونجا نگهشون دارم تا اونهاهم باهاش همکاری کنن و داغونم کنن،یا این ده تا آشغال بدرد نخور تایپشون کنه اینجا،"یادداشت جدید"،که بعدا بره بشه قسمتی از جایی که شاید،چند نفر مجبور بشن بخوننشون و برام دلسوزی کنن یا بگن دیوونه ای یا مسخرم کنن...فرقی نمیکنه،همشون مزخرف میگن،یا شاید بعضیا،که واقعا تو عمرم خیلی کم دیدم بیان بهم بگن،ما باهاتیم...همین کافیه...کافیه!میفهمی یعنی چی؟

فاصله تو ذهنم یعنی تفاوت فرکانس بین دوتا نت،یعنی قسمتی از مجموعه ی اعداد که کران بالا و پایین داشته باشن،فاصله یعنی اختلاف تراز انرژی دو تا الکترون،فاصله یعنی...!F1Ck...حالم ازش بهم میخوره...اقای سعید خان به قول خودت روشنفکر!از اسمت حالم بهم میخوره...سعی کردم بندازمت بیرون از تو مخم ولی مثل زالو چسبیدی بهش...

وقتی میبینم یه بچه تو فکر اینه که اینسری کدوم عروسک رو بخره در حالی که یکی دیگه تو فکر اینه که اگه اینارو نفروشه امشب خونه از شام خبری نیست،وقتی میبینم یکی میره مدرسه غیر انتفاعی که 8 میلیون تومن شهریشه و یکی دیگه پول مداد نداره،وقتی میبینم یکی فکر اینه فردا مدل موهاش چی باشه و اون یکی فکر اینه که فردا از کجا پول جور کنه واسه شام زن  بچش،وقتی یکی تو فکر اینه که فردا واسه دوس دخترش چی بخره و اونیکی تو جور کردن پول عمل خواهرش مونده واقعا حالم گرفته میشه،خوشم نمیاد خودم رو خیلی دل نازک و مهربون نشون بدم،چون حداقل اگه احمقم،دارم سعی میکنم نباشم...

فاصله چیزای دیگه هم هست،اینه که یه پسر با یه دختری به هم میزنه و میره خودکشی میکنه،نه این جوک نیست،همکلاسیم نصف تنش فلجه واسه همین کار،فلج،میفهمی؟اونوقت یکی دیگه مجبوره تا آخر عمرش با خاطره ی خواهری زندگی کنه که...چرا دارم اینو میگم؟خودت یادت اومد؟آره؟من هیچ وقت یادم نمیره!رفتار آدمای لنگه ی تو جالبه،با مورد های اولی خیلی گرم برخورد میکنی،کمکشون میکنی،بهشون افتخار میکنی،ولی دومی چی؟هان؟آره با خودتم آشغال!هیچی!بهش میگی گذشته دیگه،پشت سرش هم میگی اه اه،پسره ی فزرتی،12 ساله یکی مرده هنوز تو فکرشه...نمیخواد دست ورداره،خجالت هم خوب چیزیه،اینا چیزاییه که تو میگی،همش یادم مونده،نه؟نتیجش میشه:که مجبور میشه جلوت بخنده،مسخره بازی دربیاره،کمتر با آدما بگرده که چی؟که نفهمی ناراحته،احمق اینارو واسه خودم نمیگم،میخوام همین بلا رو سر یکی دیگه نیاری...

فاصله از این چیزا هم بیشتره،یه دختر واسه اینکه دوس پسرش بهش زنگ نمیزنه گریه میکنه،همه میگن دختره،دلش نازکه،خوب دوسش داره،هه!میدونی چرا؟میدونی نزار دهنمو واز کنم اینجا بگم...یکی دیگه رو اصلا متوجه نمیشی،فکر میکنی که این آدم تو عمرش آب تو دلش تکون نخورده،وقتی میری تو نخش،مفهمی نه بابا،طرف داره با کسایی زندگی میکنه که حتی اسمشون هم تو شناسنامه اصلیش نیست،اصلا نمیدونه کیه؟از کجا اومده؟وقتی ناراحت میشه و واقعا کم میاره،وقتی که یکم حالش گرفته میشه همه بهش حمله ور میشن که بابا خودتو لوس نکن،این تیریپا خز شده و یه مشت مزخرفات دیگه،یه احمقی لنگه ی تو همین بلا رو سر اون آورده،فهمیدی؟وقتی یکی لنگه تو میاد میگه آره،و کل زندگیتو واسه کل مدرسه تعریف میکنه،اون موقع میتونی سرتو جلوی دوستات وهمکلاسیهات و معلم هات بیاری بالا؟نمیتونی...از ترحماتی که بهت میکنن حالت بهم میخوره،میخوای همشون رو له کنی،اینقدر از نگاهشون بدت میاد میخوای چشاشون رو در بیاری،تا حالا از این حس ها داشتی؟اصلا میفهمی این چیزا رو؟نه!چون نفهمی اقای روشنفکر!

بیشتر از هر چیزی و هرکسی تو این دنیا از تو متنفرم،بفهم،ازت متنفرم

این متن رو ذخیره کن و هر روز بخونش،میخوام همون چیزی رو که تو ذهن من جا گذاشتی همراه خودت داشته باشی کثافت

مطمئنم به اون کسی که میخوام بگم بهت بگه این متن رو بخون جواب رد نمیدی...چون اونم مثل تو یه آشغاله