X
تبلیغات
نماشا
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 04:37 ب.ظ

خاک بر سر این ملت!

امروز خیلی بارون اومد،منم از این عشقستاش نیستم برم زیر بارون سرما بخورم،بعد برای بقیه کلاس بزارم!خلاصه،تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم ۵ دقیقه بعد یه دختره اومد نشست تو ایستگاه،شلپه آب بود خیلی دلم براش سوخت!(چقدر من دل رحمم!آخی...)آرایشش خراب شده بود کل چشش شده بود مشکی،عین این وکالهای بلک و دث متال...زور میزد با آستینش پاک کنه نمیشد،به من گفت دستمال داری؟از کیفم یه بسته دستمال دادم بهش،حوصلم سر رفته بود چرا این اتوبوس نمیومد!...آقا چشت روز بد نبینه،۴-۵ تا از این پسرا(من از اون پسرام!دخترا هم خیلی هاشون واقعا کرم دارن!)اومدن تو ایستگاه هنوز نیومده شروع کردن این بدبختو سوژه کردن،اعصاب من خورد شد دیگه حساب کن اون چی میکشید!

بیچاره بلند شد پیاده زیر بارون رفت،جیگرم کباب شد...

اتوبوس لعنتی هم بعد نیم ساعت اومد و رسیدم به کلاسم،تا ۲-۳ ساعت ضد حال بودم....

یعنی مسخره کردن و تیکه انداختن اینقدر لذت بخشه؟خیلی مزه میده آدم اعصاب یک نفر رو بریزه بهم؟من که همچین حسی رو ندارم....

((کاش پسرها همه مرد بودند))