X
تبلیغات
رایتل

Diary Of A Mad Man

یه گرگ درون من زندگی میکنه...

چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:49 ب.ظ

ماجرای خیالی یک کنسرت

آقا این صدلی هم حالی داره ها!

مخصوصا اگه از پست برنیان و کم نیاری که عالیه!ته فازه!

اینم یه انشا به درخواست امیرهمایون Kind Angel در مورد ماجرای خیالی از یک کنسرت:

خوب،شروع میکنیم:

Matt* at Met
اینجا:براکروز،خونه ی عمم:
الهی،قصدی قربتی عند المتالیکا و استیج،تقبل لنا هدبنجنا،و سعدنا فی التغییر النظامیه فی المملکتنا و اقربنا بالکنسرت المتالیکا و الاونسنس والمگادث و السایر الهیات الموسیقیه المتالیه و راکیه،برحمتک یا ارحم الراحمین و اسرع الکنسرتین...
جعل لنا کنسرتیه فی البلاد المکزیکیه لنا،وساعدنا فی الذهب الی الکنسرت التالی فی الهذه الملک...
امین جان،ببین تلوزیون چی میگه،این گروهه که دوسش داری رو نشون میده...
-کی؟متالیکا؟
-نمیدونم بیا خودت ببین...

Metallica, la banda metálica más grande de todo tiempo, tendrá un concierto vivo en Estadio Tres De Marzo-Guadalajara
وای عمه،متالیکا ماه دیگه تو گوادالاخارا کنسرت داره!
-یعنی میخوای بری؟
پس چی،آرزومه که برم...
-آخه خیلی دوره،چجوری میری؟
پیاده!
و امین عازم سفری سخت میشود...
امین ،مردی ز ایران زمین---میرود به کنسرت در این سرزمین
که ملکش مکزیک بود و شهرش نام سخت---به گواد(مخفف گوادالاخارا)قصد کرد و توشه اش را بست
کوله برداشت و پر نمود از غذا---کمی فلفل و مقداری دوا
بفهمید که سلاحی نیاز است بر اوی---به مارکوی دلال بگفت سلاحی بجوی
چو سلاحش ز مارکو بدستش رسید---بساطش را بسوی مسیر بربچید
بباید که اول رود سوی پوئبلا---پس بسوی شرق کرد روی و رفت راه
ز کوههای چچین می کرد گذر---که گروه دیابلو ببستش گذر
چو تیر بیانداختند و نبردی بشد---گلوله بیامد و دستش فگار شد
که خون امدش و نبود هیچ قرار---به خود گفت نباید گذارم که کنند فرار
چو قصدش ز هر چیز بود اهم---بدانها نکرد هیچ رحم
گفت بدانها که کارتان شد جواد---همه را هلاک کرد و راه بیوفتاد
چو به پوئبلا رسید،خسته شد---به موال برفت لیکن درش بسته شد
فریاد بزد آیودا،ایودا---لیکن هیچکس نشنید این صدا
پس بنشست و فکری نمود همانجا---که بهترین مکانها بود مسترا
اهرمی بساخت و درش باز کرد---سفر را دوباره آغاز کرد
به سرعت به سوی پایتخت پیش رفت---سر راهش بود سرزمینی چو نفت
تئوتی اوکان،سرزمین باستان---صحنه دارد،سانسور میشود این داستان
چون همه لخت اند و عریان بدن---اگر بنویسمش خواهم شد بن
تا قصد گذر کرد از آن بد مکان--شمن ه قبیلشان داد فرمان
که بگیریدش و قربانیش میکنیم---میکشیم و جواب نافرمانیش میکنیم
بگریخت از آنان و برسید به شهر---همه جارا بلد بود،پس نکرد وقت هدر
برفت راه گوادالاخارا---که بدید اسپانیه تن آرا
گفت بدو کیستی و چه میخواهی---گفت به قصد اکتشاف آمدم چنین راهی
گفت پس بگرد تا بیابی جوان---نبری و بفروشی ه جهان خواران
برفت تا ز رود چچان رد بشد---بنشستو لب آب نون و پنیر بخورد
ندایی آمدش و بگفت:شب اومدم در خونتون نبودی؟---راستشو بگو کجا رفته بودی؟
گفتش دردل که به جان---خودم رفته بودم دم رود چچان
ندا رفت و راحت بشد این امین---به خدای خویش نیک گفت آفرین
اینجا کجاست؟
یعنی واقعا رسیدم؟
ندایی آمدش که ای روی خوش-به کنسرت متالیکا آمدید خوش!
غش بکرد این پسر---که بردنش وی را به سوی 2در
که رابرت آمدش بر سرش---جیمز گفت با بیس بکوبیم بر سرش
بهوش آمد امین زان حادثه---به رابرت گفت بیست را بده!
بیسش بدو دادو رفت---وزو پرسید که چی را اجرا کنیم آنوقت؟
بگفتش:اوریون و پولینگ تیس---راب بدو گفت که سخت تر ازاین هیچ نیست
برفتند و اجرا بکردند آهنگی که شاعر---بدو گفتش جامپ این ده فایر
به جیمز گفتمش چرا اینو دزدیدی؟---بگفت کار مشترک بود،دیو گفت و خودت دیدی!
و امین روز خوشی را در کنار متالیکا پشت سر گذاشت
تمام!



*برای اونایی که نمیدونن،اسم من تو شناسنامه مکزیکیم Matt ه،ماتیاس.